ميرزا قهرمان امين لشكر

91

روزنامه خاطرات امين لشكر ( فارسى )

نايب السلطنه اظهار لطف فرموده‌اند . و محمد خان و آقا على اول شب آنجا بودند . و يك ساعت از شب گذشته فراشى از جانب حضرت مستطاب و الا وليعهد روحى فداه به احضار من آمد . حالت نداشتم و استخاره هم كردم و چون خوب نيامد عذر از رفتن و شرفيابى آوردم ، و فراش گفته بود ميرزا يوسف خان ابلاغ كرد ( ؟ ) و در اين دو سه روز ميرزا يوسف خان خيلى بد رفتار كرد . به تاريخ پنجشنبه 29 شهر رمضان المبارك در اندرون والدهء ميرزا حسين خان بودم و احوالم درست نبود . پنج ساعت از روز گذشته كه بيدار شدم قدرى مرا مالش دادند . پس از آن قدرى آب گرم كردند من در حوض خانهء ميرزا احمد خان كه آب جارى دارد رفته آب به سر و بدنم ريختم . دو فنجان چاى خوردم . آقا على آمد رخت آورد و سيد معلم بچه‌ها را خواستم قدرى با او حرف زدم . چند جلد كتاب چاپى و خطى بود قدرى نگاه كردم و خودم را مشغول كردم . تا بعد چه شود . و امروز عشبه آوردند كه بدهم هم اينجا طبخ نمايند . و على مدد جبه و سردارى و غيره آورده است و ناهارى هم حاضر كرده بودند از بورانى كدو و چلو و خورش آلو و غيره صرف شد . و امروز مسجد نرفتم . آدم آقاى حاجى خان گرانمايه آمد كه حاجى خان تبريز آمده و نزديك شما منزل دارد . من گفتم كه عصر ديدن ايشان مىآيم . طرف عصر منزل حاجى خان رفتم . حاجى ميرزا على رئيس هم بود . آدم خوبى هستند . قدرى حرف زديم . شمس العلماء پسر مرحوم ميرزا يوسف . . . « 1 » آنجا بودند . قدرى هم با آنها حرف زديم . دو ساعت و نيم به غروب مانده جناب مستطاب امير نظام ديدن معزى اليه آمدند . قدرى هم تا چند دقيقه به غروب مانده منزل ايشان بوديم . و جناب معظم اليه منزل رفتند . من هم آمدم منزل والدهء ميرزا حسين خان . آقا على ، على مدد ، محمد خان ، حاجى حميد بيك ، عبد الله خان آنجا بودند . و آدمهاى ديگر را گفتم بروند افطار كنند و خودم آنجا هستم . و ميرزا حسين خان و ميرزا على اكبر خان را كه لباس كردى مكرى پوشيده است در منزل گرانمايه ديدن جناب مستطاب آقاى امير نظام آوردند و از بابت كدورت خاطرى كه از ميرزا يوسف خان شده است اوقاتم تلخ است . و جناب مستطاب امير نظام

--> ( 1 ) - كلماتى به خط امين لشكر از مشخصات وى بالاى سطر نوشته شده كه محو شده است و خوانا نيست .